تبليغاتX
پاییز زیبا

پاییز زیبا

 

 

مرا بنویس !

                 مرا بخوان !

                             من همانم که در تاریکی ٍ سکوت ،

                                                                  دنیا دنیا درد و فریادم..

مرا بنویس !

              مرا بخوان !

                           مرا  خالی کن از من  ،

                                                  من همانم که زندانبان ٍ محبس ٍخویشم...

 

                                      بنویس مرا ای دلنشین کلام ٍآرامش

مرا بنویس !

            مرا بخوان !

                        رهایم کن از من ،

                                           رهایم کن ،

                                                      مرا بنویس....

 

شعر از : دختر پاییز

 

+ نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 توسط دختر پاییز |


 

 

 

آسمان با وسعتش تقدیم به تو

رقص ماهی های ٍ دریا مال تو

هر چه دارم از تو دارم مهربانم

زندگیم

امروز و فردام مال ٍ تو

 ********

من از تک درختی سخن به میان می آورم که :برای پیچک سبز قلبم  تکیه گاه ٍ

پر امیدم بوده و هست . من اینک با چشمان روشنم از ورق به ورق ٍ دوران کودکی ام

جوانی و حالم ، از  کوه استواری سخن می گویم که در میان فراز و نشیب ها در میان

سد محکم دشواریها یم پتکی ست پر امید که باز می کند پنجره ای رو به افق برایم

و صدایش چون باد غبار ذهنم را می زداید...............و من  پدر می خوانمش

تقدیم به پدری که دیدن چین روی پیشانی اش دلم رومی سوزونه....

تقدیم به او که در تمام مراحل سختٍ زندگی ام تنها تکیه گاهم بوده و من چه کودکانه

و غریب همیشه در جستجوی آغوش امن او هر روز نامش را

فریاد میکنم.....  پدر .........  پدر .......   پدر

پدرم سایه پر مهرت همیشه بر سر ما

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387 توسط دختر پاییز |


 

 

 

 خدا جونم .... ؟!

 

چطوری بگم...... باز یه....... یه  خواهش دارم

 

خدا جون می دونی!؟  می دونی!   

 

می خوام بدونم وقتی باهات حرف می زنم

 

و درد دل می کنم. صدامو می شنوی یا نه!

 

اصلا می خوام بدونم هروقت دعا می کنم ،

 

دعامو می شنوی به حرفم گوش می دی.

 

می دونی !همینکه بدونم یکی حرفم رو می شنوه برام کافیه.

 

****************************

 

(( فقط خدا))

 

اون ور شهر  آسمون

 

شهر دلای بی نشون

 

حرف دلم رو می دونه

 

فقط خدای مهربون

فقط خدای مهربون

فقط خدای مهربون

فقط خدای مهربون

فقط خدای مهربون

فقط خدای مهربون

فقط خدای مهربون

 

 

اون ور شهر آسمون

اون ور شهر آسمون

اون ور شهر آسمون

اون ور شهر آسمون

اون ور شهر آسمون

اون ور شهر آسمون

اون ور شهر آسمون

اون ور

شهر

آسمون

 

  خوش به حال ساکنان اون ور شهر آسمون

 

شعر از : برادر م

 

+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387 توسط دختر پاییز |


 

 

در انتهای هر سفر


در آیینه

 
دار و ندار خویش را مرور می کنم


این خاک تیرهِ، این زمین


پاپوش پای خسته ام


این سقف کوتاه آسمان

 
سرپوش چشم بسته ام

 
اما خدای دل

 
در آخرین سفر

 
در آیینه به جز دو بیکرانه ی کران

 
به جز زمین و آسمان


چیزی نمانده است


گم گشته ام ‚ کجا ؟


ندیده ای مرا ؟

 

*********************************

آه ای زندگی منم که هنوز


با همه پوچی
،از تو لبریزم

 
نه به فکرم که رشته پاره کنم


نه بر آنم که از تو بگریزم

 
همه ذرات ِ جسم خاکی من

 
از تو ای شعر گرم در سوزند


آسمانهای صاف را مانند ؛


که لبالب ز باده ی روزند


با هزاران جوانه می خواند


بوته ی  نسترن سرود ِ ترا

 
هر نسیمی که می وزد در باغ

 
می رساند به او درود ترا


من ترا در تو جستجو کردم


نه در آن خوابهای رویایی


در دو دست تو سخت کاویدم

 
پر شدم ،  پر شدم ز زیبایی


پر شدم از ترانه های سیاه


پر شدم از ترانه های سپید


از هزاران شراره های نیاز


از هزاران جرقه های امید


حیف از آن روزها که من با خشم

 
به تو چون دشمنی نظر کردم

 
پوچ پنداشتم فریب ترا

 
ز تو ماندم ترا هدر کردم


غافل از آنکه تو به جایی و من


همچو آبی روان که در گذرم


گمشده در غبار شوم ِ زوال

 
ره ِ تاریک ِ مرگ می سپا رم

 
آه ای زندگی من آینه ام


از تو چشمم پر از نگاه شود


ورنه گر مرگ بنگرد در من


روی آینه ام سیاه شود

 
عاشقم عاشق ستاره ی  صبح


عاشق ابرهای سرگردان


عاشق روزهای بارانی


عاشق هر چه نام توست بر آن

 
می مکم با وجود تشنه ی خویش

 
خون ِ سوزان ِ لحظه های ترا


 آری

 

آنچنان از تو کام می گیرم

********************************

دیر

 

در چشم روز خسته خزیده است


رویای گنگ و تیره خوابی


کنون دوباره باید از این راه


تنها بسوی خانه شتابی


تا سایه سیاه تو اینسان


پیوسته در کنار تو باشد


هرگز گمان نبر که در آنجا


چشمی به انتظار تو باشد

 
بنشسته خانه
ی تو چو گوری


در ابری از غبار درختان


تاجی بسر نهاده چو دیروز


از تارهای نقره باران


از گوشه های ساکت و تاریک


چون در گشوده گشت به رویت

 
صدها سلام خامش و مرموز

 
پر می کشند خسته به سویت


گویی که می تپد دل ظلمت

 
در آن اتاق کوچک غمگین

 
شب می خزد چو مار سیاهی


بر پرده های نازک رنگین


ساعت بروی سینه دیوار

 
خالی ز ضربه ای ز نوایی


در جرمی از سکوت و خموشی

 
خود نیز تکه ای ز فضایی


در قابهای کهنه تصاویر

 
این چهره های مضحک فانی


بیرنگ از گذشت زمانها


شاید که بوده اند  زمانی !


آیینه همچو چشم بزرگی

 
یکسو نشسته گرم تماشا


برروی شیشه های نگاهش

 
بنشانده روح عاصی شب را

 
تو خسته چون پرنده پیری


رو می کنی به گرمی بستر


با پلک های بسته لرزان


سر می نهی به سینه دفتر


گریند در کنار تو گویی


ارواح مردگان گذشته


آنها که خفته اند بر این تخت

 
پیش از تو در زمان گذشته


ز آنها هزار جنبش خاموش


ز آنها هزار ناله بی تاب


همچون حبابهای گریزان


بر چهره فشرده مرداب


لبریز گشته کاج کهنسال


از غارغار شوم کلاغان


رقصد بروی پنجره ها باز


 ابریشم معطر باران


احساس میکنی که دریغ است

 
با درد خود اگر بستیزی


می بویی آن شکوفه غم را


تا شعر تازه ای بنویسی


 

شعر : فروغ فرخزاد

 

*********************************

دگر از خندۀ دلها خبر نیست

لبی از چشمه ای احساس تر نیست

مگر جز کوچۀ بُن بست این شهر

بسوی زندگی راه دگر نیست

 

+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387 توسط دختر پاییز |


 

 

در گلدانی به شکل تنهایی من

گل داده دوباره ذات ٍ زیبایی من

 شاید آن را بر یقه ی پیرهنش

سنجاق کند،  مرگ ٍ تماشایی ٍ من

 **********************************

سلام به روزای تکراری ، که تکرا ر همچون بادی

 در لابه لای صفحات زندگی ما سرک می کشد

و با حالت شلاق وارش مارا به جلو می راند

و در این رفتن به جلو ، فقط دل خوشی ام به

شکوفه کردن گلبرگ های زندگی ست که همچون

طاووسی به خود نمایی می پردازد . و با عطری

که از خود تراوش می کند ، به ما نفس زندگی 

می دهد. و در یک چشم بر هم زدن نظاره گر

ریختن گلبرگ های زندگی هستیم . و با چنان

نقش و نگاری،بستر این خاک پاک را تزئین میکند،

که گویی سالها بر این بوده اند که چنین چیزی را به

تصویر کشند. که در این نو شدن ها تنها چیزی که

ما را آزار می دهد گذر عمر است و تکرار و

تکرار

و

من

کتابی برگ برگم....

کدام صفحه ی مرا خوانده ای ؟

در هر ورق من دردی پنهان...

 

بگو از من چه می دانی؟ !

 

نـــــــام مـــــن چیست؟

 

+ نوشته شده در شنبه 15 تیر1387 توسط دختر پاییز |


 

 

هیچ جز حسرت نباشد کار من

 

بخت بد بیگانه ای شد یار من

 

بی گنه زنجیر بر پایم زدند

 

وای از این زندان ٍ محنت بار من

 

وای از این چشمی که می کاود نهان

 

روز و شب در چشم من ، راز مرا

 

گوش بر در می نهد تا بشنود

 

شاید آن گمگشته آواز ٍ مرا

 

گاه می پرسد که اندوهت ز چیست ؟

 

فکرت آخر از چه رو آشفته است

 

بی سبب پنهان مکن این راز را !

 

درد ٍ گنگی در نگاهت خفته است

 

گاه می نالد به نزد دیگران

 

کو دگر  آن دختر ٍ دیروز نیست

 

آه آن خندان لب ٍ شاداب ِ من

 

این زن ِ افسرده  ، مرموز نیست

 

گاه می کوشد که با جادوی عشق

 

ره به  قلبم برده افسونم کند

 

گاه میخواهد که با فریاد ٍخشم

 

زین حصار ٍ راز بیرونم کند

 

گاه می گوید که کو؟ آخر چه شد

 

آن نگاه ٍ مست و افسونکار تو؟

 

دیگر تُن ٍ لبخند ٍ شادی بخش و گرم

 

نیست پیدا بر لب ٍ تبدار تو

 

من پریشان ، دیده می دوزم بر او

 

بی صدا نالم که این است آنچه هست

 

خود نمی دانم که اندو هم ز چیست

 

زیر لب گویم: چه خوش رفتم ز دست

 

همزبانی نیست تا بر گویمش

 

راز ٍاین اندوه ٍ وحشتبار ٍ خویش

 

بی گمان هرگز کسی چون من نکرد

 

خویشتن را مایه ی آزار خویش

 

از منست این غم که بر جان منست

 

دیگر این خود کرده را تدبیر نیست

 

پای در زنجیر می نالم که هیچ

 

الفتم با حلقه ی زنجیر نیست

 

آه اینست آنچه می جستی به شوق

 

راز من راز ٍ نی دیوانه خو

 

راز ٍ موجودی که در فکرش نبود

 

ذره ای سودای نام و آبرو

 

راز موجودی که دیگر هیچ نیست

 

جز وجودی نفرت آور بهر تو

 

آه نیست آنچه رنجم میدهد

 

ورنه کی ترسم زخشم و قهر تو

 

 

 

 

شعر از  : فروغ فرخزاد

 

 

******************************

 

 

 دیروز ، چو موجم به عقب می راند

 

امروز ، کفی  حباب را ماند

 

فردا ، کابوس خوابهای در یاست

 

باری ، مرگ است که پوست  می ترکاند

 

 

شاعر : ؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387 توسط دختر پاییز |


 

مادرم ای که الفبای زندگی را از سر چشمه ی نگاهت آموختم

مي دانم كه پنج شنبه ها چشم انتظار من هستي!


پس اشكهايم را دسته گلي مي كنم و از راه دور برايت

 
مي فرستم تا بداني قلب طوفان زده ام تا هستم با


خاطرات تو خواهد تپيد.مادر!!

 

در شب سرد و سيه در خلوت تنهايي ام

 

                      هان كجاشد مظهر شادابي و شيدايي ام

 

مهربانم!!اين زمان دنيا دردم از فراق

 

                   روز گاري من سرا پا شوربودم .مادرم!

 

پر نشاط و عاشق و مسرور بودم.مادرم!!

 

                 من شدم بازيچه دست زمين و آسمان

 

يا نمي دانم اسير دست تقدير نهان

 

               صحبت از مهر و وفاي آدميت باز هست

 

عشق و ايثار و گذشت و معنويت بازهست

 

               ياد باد آن گرمي و شيريني لالايي ات

 

ياد باد مهر و صفا و قصه شيدايي ات مادر

 

 دخترت بد جوري دلتنگت شده مادرمهربانم

 

************************************************************************

 

اي مهربان ترين فرشته كاش بودي

 

 مرا در آغوش مي گرفتي

 

من به دستان گرم تو محتاجم

 

بدون حضور تو اي مادر

 

 درياي مواج پا بسته مردابم

 

در يك شب به ياد ماندني

 

كه به جاي باران ستاره

 

بر زمين مي بارد به خوابم بيا!

 

كاش اتاق كوچكم پر از عطر خوش تو شود

.

مادر دوستت دارم .................

 

*******************************************

تو گوهري كه كف طفلي فتاده اي

 

من ساده لوح كودك گوهر نديده ام

 

گاهي به سنگ جهل گهررا شكسته ام

 

گاهي بدست خشم به خاكش كشيده ام

 

     مادر منو ببخش

 

بعد از خدا خداي دل و جان من تويي

 

توآن فرشته اي كه زمهرت سرشته اند

 

بس شامها ي تلخ كه من سوختم زتب

 

تو در كنار بستر من دست بر دعا

 

برديدگان مات من ديده دوختي

 

تا كاروان رنج مرا همرهي كني

 

  

با چشم خوابسوز      چون شمع دير پاي

 

هر شب گريستي     تا صبح سوختي

 

ولي افسوس

 

آنكس كه هست از غم من با خبر "خداست"

 

اگه نبودم از غم بي مادري "ولي

 

مرگت پيام داد كه :بي مادري بلاست... 

 

 

 

 

یادش بخیر

 

وقتی که مادر داشتم

 

 

 ***************************

مادر


این دلم تنها شده از غم مادر

 

مهربانه من تویی جانم مادر


چه کنم بی تو ندارم هیچ صبری

 

آسمان از غم تو شده ابری


توی هر لحظه و خاطرم مادر

 

 چون نگینی رو دلم هک شده مادر


سبزیه رنگیه گلهای تو باغچه

 

یا که شمعدونی های این وره طاقچه


وقتی من تنها می شینم توی ایوون

 

جای خالیتو می بینم می شم گریون


یاد تو شبنم روبرگ عقاقی

 

عطر وبوی جانمازت همه باقی


چادرت از اشکه من خیس شده

 

تلخیه نبودنت دنیا غم انگیز شده


یاد تو هر جا همیشه توی قلبم

 

بچه ی خوبی نبودم اینم حقم


با نبودنت ببین مُردم مادر

 

خاک کویت را می بوسم من مادر


من به بالینت اشکم را می ریزم

 

کنج آئینت گلپر می گریزم


چی بگم با رفتنت، گل دیگه نیست

 

همه گلها خشکیدند  ، گلخونه نیست


شرم خورشید باشه طلوع کنه

 

باید آفتاب از غمت غروب کنه


کسی نیست سحر منو بیدار کنه

 

با نوازش قشنگ صدام کنه


دست تو ای مادرم آخ دیگه نیست

 

 خنده وتبسمو عشق دیگه نیست


مهر تو ، محبتو عشق تو نیست

 

چه کنم بی یاورم مادر نیست


تو را من نمی بینم ای مادرم

 

نور هستی سرورم ای مادرم

 

 

تقدیمی از شاعر گرامی ( امید) از وبلاگ

 

شاعر گمنام  

http://omid-atash.blogfa.com/

 

*************************

 

تاج از فرق فلک برداشتن جاودان آ ن تاج بر سر داشتن

 
در بهشت آرزو ره یافتن هرنفس شهدی به ساغر داشتن

 
روز در انواع نعمتها و ناز شب بتی چون ماه در بر داشتن


صبح از بام جهان چون آفتاب روی گیتی را منور داشتن

 
شامگه چون ماه رویا آفرین ناز بر افلاک و اختر داشتن

 
چون صبا در مزرعه سبز فلک بال در بال کبوتر داشتن


حشمت وجاه سليمان يافتن شوكت و فر سكندر داشتن

 
تا ابد در اوج قدرت زيستن ملك هستي را مسخر داشتن


بر تو ارزاني كه ما را خوشتر است لذت يك لحظه مادر داشتن


 

شعراز : فریدون مشیری

 

تقدیمی از دوست خوبم

 

دیبا

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 4 تیر1387 توسط دختر پاییز |


 

 

بعد از این با یاد من افسوس می ماند به جا

 

آرزو در سینه نا ماْ نوس می ماند به جا

 

بعد از این در گنبد ِ سرخ ِ کلیسای دلم

 

با صدای حسرتم ، نا قوس می ماند به جا

 

می کشم بر برکه های اشک سیمای خودم

 

تا ابد سیمای من معکوس می ماند به جا

 

بعد از این با رفتن ِ آرزوها از خاطرم

 

قاب صدها ناله ی محبوس می ماند به جا

 

در رکاب ِ کاروان ِ شعر ِ شاعر  تا ابد

 

این غزل در ورطه ی  افسوس می ماند به جا

 

***********************************************

هیچ می دانی  چرا  ، چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟

زان که بر این پرده ی تاریک ،

                                         این خاموشی ِ نزدیک ،

آنچه می خواهم  نمی بینم ،

                                  و آنچه می بینم نمی خواهم .

 

شاعر : شفیعی کدکنی

 **********************************************

چه خلاف سر زد از ما  ، که در ِسرای بستی ؟


بر دشمنان نشستی، دل ِدوستان شکستی !

 
سر ِ شانه را شکستم  ، به بهانه‌ی تطاول

 
که به حلقه حلقه زلفت ،  نکند درازدستی


ز تو خواهش غرامت ، نکند تنی که کُشتی


ز تو آرزوی مًرهم نکند دلی که خًستی

 
کسی از خًرابه‌ی دل ، نگرفته باج هرگز

 
تو بر آن خًراج بًستی و به سلطنت نشستی


به قلمروی محبت ، دًرِ ِخانه‌ای نرفتی

 
که به پاکی‌اش
نًرفتی و به سًختی‌اش نًبًستی

 
به کمال ِ عجز گفتم که به لب رسید جانم


ز غرور ِ ناز گفتی که مگر هنوز هَستی

 
ز طواف کعبه بگذر، تو که حق نمی‌شناسی

 
به دَر ِ کنشت مَنشین تو که بت نمی‌پرستی


تو که تَرک سر نگفتی  ،ز پیش چگونه رفتی


تو که نقد ِ جان ندادی ز غمش چگونه رَستی

 
اَگرت هوای تاج است ببوس خاک ِ پایش


که بدین مقام ِ عالی نرسی مگر ز پَستی


مگر از دهانِِ ِ ساقی مددی رسد وگرنَه


کس از این شراب ِ باقی  ، نرسد به هیچ مستی


مگر از عُذار سر زد ، خط آن پسر فروغی

 
که به صد هزار تندی ز کمند شوق جَستی




 شاعر : فروغ بسطامي

 شعر فروغ بسطامی هدیه ای ست  از  دوست خوبم دیبا ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387 توسط دختر پاییز |


 

 

طی شد این عمر و تو دانی به چه سان

پوچ و بس تند ، چنان باد ٍ دمان

 همه تقصیر من اینست و خود می دانم

که نکردم فکری

                    و تامل ننمودم روزی ، ساعتی ، یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران

کودکی رفت به بازی ، به فراغت ، به نشاط

فازغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند کنون تا بچه است

                                       بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

بایدش نالیدن

                   من نپرسیدم هیچ ، من نفهمیدم هیچ

که پس از این ز چه رو

                           نتوان خندیدن ؟!!

نتوان فارغ و وارسته ز غم

                           همه شادی دیدن؟!!

همچون مرغی