|
چی بگم سکوتم گفتن تموم حرفاست
دلتنگ چیستم ؟ پرستو ها باز خواهند گشت و درختان حیاط ما باز شکوفه باران خواهند شد دلتنگ چیستم؟ باید گوشه ای بر گزینم تنهایی خودم را با قلم و کاغذ باز گویم دلتنگ چیستم؟ نیمه آخر راه نیز پیموده می شود و سر انجام پیمانه عمر لبریز می شود دلتنگ چیستم ؟ سرانجام مهمان خاک خواهم شد با بدرودی تلخ سپیده دم را به شامگاه خواهم سپرد و از دروازه ی شب عبور خواهم کرد و سبکبال بر بال ابرها ترانه رهایی سر خواهم داد دلتنگ چیستم ؟ سر انجام باغ آرزوهایم ویران خواهد شد در التماسها و زنجیر تعلق ها گسسته خواهد شد و من !! همراه مرثیه بی قراری ام بار دیگر در ابدیت طلوع خواهم کرد با بدرقه ی بارانها بی بهانه از رد چشمهایت عبور خواهم کرد و التماس دستهای خالی ام بی هیچ مونسی رفیق خاک خواهد شد شاعر : ؟ + نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388 توسط دختر پاییز |
چی بگم سکوتم گفتن تموم حرفاست باز پاييز است ************** پاییزمن از راه رسید هدیه ای از دوست پاییزی از وبلاگ : http://www.barghaye-paeezi.blogfa.com/ *************************************** ناله های ِامشب ِ شعرم چون هوای مست پاییزان اسیرم می کند در عالم گنگ و فراموشی شبیه عاشقی مغموم که در تاریکی ِ شب در پی تقدیر ِ کورش کوله بار ِ آرزوهایش به دوشش چشم ها را دوخته تا انتهای جاده ی فردا درد دل های نهان و ناله های بی امان را میگزد چون لب به دندان ِ صبوری با تکان ِ سر نگاهی غم زده تکرار و تکرار همین یک واژه آه ... آه ... آه ... باز می جوشد زمان در تلخی آن باده ی نابی که امشب خورده ام با یاد ِ نامت راه ِ ناپیدای بودن تا رسیدن .... در میان شوره زاری پر شرنگ وپست..... وقت تنگ است شعر من امشب نه در افسانه ی عشقت که در مستی ِ پاک ِ چشم هایت در زوال ِ هست روی از شب های ِ رنگارنگ ِ دنیا بست + نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388 توسط دختر پاییز |
چی بگم سکوتم گفتن تموم حرفاست زین سالهای عمر که رفت از جوانیم جز خاطرات تلخ به خاطر نداشتم جز دامنی که پر شده از اشک بی دریغ در باغ جان نهال امیدی نکاشتم هیهات ! ای جوانی گم گشته در سراب این زندگی برای من افسانه بیش نیست دیگر نشاط از سخن و شعر من گریخت این نغمه ، ناله ی دیوانه بیش نیست تنها امید من ، به خدا کودک من است او دور مانده از من و من بی قرار او دانم که می دود پی مادر به هر گذار هر شامگه دو دیده ی شب زنده دار او من مظهر وفا و فداکاریم هنوز اما برای من چه گران است زندگی چون برده اسیر ستم های روزگار افتاده ام به دامن رسوای بندگی ای زندگی که دل به تو بستم به صد امید امید من بریده و قلبم شکسته ای دیگر رها زغم نشود جان خسته ام بندی گران به پای خسته بسته ای شعر از : ترانه سهراب . + نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388 توسط دختر پاییز |
چی بگم سکوتم گفتن تموم حرفاست
دیگر این پنجره بگشای که من به ستوه آمدم از این شب تنگ دیرگاهی ست که در خانه همسایه من خوانده خروس وین شب تلخ عبوس می فشارد به دلم پای درنگ دیرگاهی ست که من در دل این شام سیاه پشت این پنجره بیدار و خموش مانده ام چشم به راه همه چشم و همه گوش مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم محو آن اختر شب تاب که می سوزد گرم مات این پرده شبگیر که می بازد رنگ آری ای پنجره بگشای که صبح می درخشد پس این پرده تار می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس وز رخ آینه ام می سترد زنگ فسون بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار خنده روز که با اشک من آمیخته رنگ
شاعر : هوشنگ ابتهاج + نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388 توسط دختر پاییز |
چی بگم سکوتم گفتن تموم حرفاست
باز هم قصه ی من قصه ی کم حوصله هاست درد دل می کنم این بار که وقت گله هاست جاده ها نیز مرا از نفس انداخته اند پای من خسته ی پیمودن این فاصله هاست این طرف تاول پاهای زمینگیر من است آن طرف خط غبار گذر قافله هاست << خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است >> گریه هم پاسخ تلخی به همین مسئله هاست *** تا فراموش شدن مانده ام و می مانم مرگ پایان من و قصه ی کم حوصله هاست شاعر : ؟ + نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388 توسط دختر پاییز |
|